۱۴۰۵/۰۵/۱۶

من هنوز در حال ساختنم

۷ دقیقه مطالعه

راستش هیچ‌وقت برای مسیر کاری‌ام نقشه دقیقی نداشتم.

این‌طور نبود که از همان اول بدانم چند سال بعد بخش زیادی از زندگی‌ام بین تکنولوژی، محصول، آدم‌ها و کسب‌وکار تقسیم می‌شود.

خیلی از چیزهایی که امروز رویشان کار می‌کنم، زمانی که شروع کردم حتی وجود نداشتند.

من فقط از تکنولوژی خوشم می‌آمد.

از اینکه بفهمم پشت چیزی که روی صفحه می‌بینیم چه اتفاقی می‌افتد. از شبکه، سرور، لینوکس، خراب کردن چیزها و دوباره درست کردنشان.

بعدتر فهمیدم این کنجکاوی فقط درباره کامپیوتر نیست.

همان‌قدر که برایم جالب بود بفهمم چرا یک سرور از دسترس خارج شده، دوست داشتم بفهمم چرا یک محصول کاربر دارد اما فروش ندارد؛ چرا تیمی پر از آدم‌های خوب باز هم خوب کار نمی‌کند؛ یا چرا ایده‌ای که روی کاغذ فوق‌العاده به نظر می‌رسد، وقتی به دست آدم واقعی می‌رسد دیگر آن‌قدر فوق‌العاده نیست.

فکر کنم از یک جایی به بعد، بدون اینکه خودم متوجه باشم، از حل کردن مشکل سیستم‌ها رسیدم به حل کردن مشکل محصول‌ها.

اولین تجربه‌های ساختن

یکی از اولین تجربه‌های جدی من در ساختن یک کسب‌وکار، Pinash Web بود.

یک تیم کوچک برای طراحی وب و مارکتینگ.

آن زمان بیشتر از اینکه دنبال ساختن یک شرکت بزرگ باشم، می‌خواستم چیزی را از صفر بسازم و ببینم آیا واقعاً می‌شود با چند نفر، یک ایده را تبدیل به چیزی کرد که مشتری بابتش پول بدهد.

روی پروژه‌های مختلفی کار کردیم، مشتری گرفتیم، تیم ساختیم و چیزهای زیادی یاد گرفتیم.

در نهایت Pinash ادامه پیدا نکرد.

آن موقع طبیعتاً دوست نداشتم اسمش را شکست بگذارم.

الان اما فکر می‌کنم اتفاقاً بخشی از ارزش آن تجربه دقیقاً همین بود.

فهمیدم خوب بودن ایده به‌تنهایی کافی نیست.

Cash Flow مهم است.

قرارداد مهم است.

آدمی که استخدام می‌کنی مهم است.

زمان‌بندی مهم است.

فروش مهم است.

و گاهی ده‌ها مسئله‌ای که اصلاً جذاب نیستند، بیشتر از خود ایده روی سرنوشت یک کسب‌وکار تأثیر دارند.

بعد از آن تجربه‌های مختلفی داشتم.

گاهی سمت فنی بودم، گاهی مارکتینگ، گاهی Business و گاهی وسط همه این‌ها.

و کم‌کم فهمیدم همین «وسط همه این‌ها بودن» را دوست دارم.

نه کاملاً فنی، نه کاملاً بیزینسی

هیچ‌وقت نتوانستم خودم را فقط در یک سمت قرار بدهم.

اگر فقط درباره Business حرف بزنم، بعد از مدتی دلم می‌خواهد بدانم چیزی که داریم درباره‌اش تصمیم می‌گیریم واقعاً چطور ساخته می‌شود.

اگر فقط درگیر Technical باشم، خیلی زود می‌پرسم:

این چیزی که داریم می‌سازیم دقیقاً چه مشکلی را حل می‌کند؟

چه کسی از آن استفاده می‌کند؟

چرا باید بابتش پول بدهد؟

و اصلاً چرا باید وجود داشته باشد؟

احتمالاً به همین دلیل به مرور Product برایم مهم شد.

نه Product به معنای فقط Roadmap و Task و جلسه.

برای من Product همان جایی است که Technology، Business و User باید بالاخره روی یک چیز با هم توافق کنند.

داستان هوش مصنوعی

وقتی نسل جدید مدل‌های هوش مصنوعی جدی شد، چیزی که برای من جالب بود فقط ChatGPT نبود.

خود اتفاق بزرگ‌تر بود.

هر چند ماه یک مدل جدید می‌آمد.

یکی در متن بهتر بود، یکی در تصویر، یکی در Coding، یکی در Search و یکی در Research.

از طرف دیگر برای یک کاربر ایرانی، استفاده از همه این ابزارها همیشه ساده نبود.

پرداخت ارزی، محدودیت دسترسی، چند سرویس مختلف، چند حساب مختلف و این سؤال که اصلاً برای هر کار باید از کدام مدل استفاده کرد.

Hooshemasnoei.com از دل همین مسئله رشد کرد.

ایده اولیه ساده بود:

چرا یک کاربر نباید بتواند با یک حساب و یک پرداخت، به مجموعه‌ای از بهترین مدل‌ها و ابزارهای هوش مصنوعی دسترسی داشته باشد؟

چیزی که در ابتدا ساده‌تر بود، کم‌کم بزرگ شد.

مدل‌های بیشتری اضافه شدند.

Web Search آمد.

Deep Research آمد.

کار با فایل، تصویر، تولید تصویر و بعد ویدیو اضافه شد.

اما هرچه جلوتر رفتیم بیشتر فهمیدم وصل کردن چند API به هم، قسمت ساده ماجراست.

سختی اصلی وقتی شروع می‌شود که بخواهی از آن یک Product واقعی بسازی.

Billing باید درست باشد.

هزینه‌ها باید کنترل شوند.

وقتی یک Provider مشکل دارد باید سیستم بتواند مدیریت شود.

تجربه کاربری باید برای کسی که هیچ شناختی از اسم مدل‌ها ندارد هم قابل‌فهم باشد.

Support باید جواب بدهد.

Marketing باید بداند دقیقاً چه چیزی را می‌فروشد.

و تیم Engineering باید بتواند با صنعتی حرکت کند که بعضی وقت‌ها در چند هفته بیشتر از صنایع دیگر در چند سال تغییر می‌کند.

این قسمت برای من از خود AI هم جذاب‌تر شد.

از مدل به تجربه

در مسیر کار روی HMAI یک موضوع دیگر هم برایم روشن شد.

فکر نمی‌کنم آینده هوش مصنوعی فقط یک Chat Box بزرگ باشد که قرار است همه کارهای دنیا را انجام دهد.

خیلی از تجربه‌های خوب AI احتمالاً در محصولات تخصصی شکل می‌گیرند.

FitAI برای من یکی از همین تجربه‌هاست.

می‌شود از یک مدل عمومی پرسید:

«این غذا چند کالری دارد؟»

اما می‌شود محصولی ساخت که اساساً برای تغذیه و مدیریت روزانه طراحی شده باشد؛ عکس غذا را بفهمد، وعده‌ها را ثبت کند، روند را نگه دارد و تجربه‌ای بسازد که از ابتدا برای همین مسئله طراحی شده است.

این تفاوت ظاهراً کوچک، برای من تفاوت بین یک Model و یک Product است.

گاهی ابزاری که برای خودت می‌سازی، محصول بعدی می‌شود

با بیشتر شدن مدل‌ها و Providerها، مسئله دیگری ایجاد شد.

اگر هر محصول جدید بخواهد اتصال به Providerهای مختلف، مدیریت Key، Billing، Usage، Failover و Monitoring را دوباره از صفر بسازد، بخش زیادی از زمان تیم صرف حل کردن دوباره همان مسائل می‌شود.

از همین‌جا نگاه ما به Developer Platform و زیرساخت AI جدی‌تر شد.

این یکی از بخش‌هایی است که در Product دوست دارم.

گاهی برای حل مشکل خودت چیزی می‌سازی و مدتی بعد متوجه می‌شوی همان ابزار می‌تواند مسئله آدم‌های دیگری را هم حل کند.

محصول بعدی گاهی از یک جلسه Brainstorming بیرون نمی‌آید.

از یک درد واقعی بیرون می‌آید.

TheFinance و مسئله‌ای متفاوت

در کنار AI، کار روی TheFinance من را وارد فضای متفاوتی کرد.

بازار مالی جایی است که Data، سرعت، محتوا، UX و زیرساخت تقریباً هم‌زمان اهمیت دارند.

در همین مسیر پروژه‌هایی مثل InChart و Khabarchi شکل گرفتند.

یکی حول تجربه مشاهده و تحلیل بازار.

یکی حول این سؤال که چطور می‌شود حجم بالای اخبار مالی دنیا را با کمک AI دریافت، پردازش، ترجمه، دسته‌بندی و سریع منتشر کرد.

در ظاهر شاید این پروژه‌ها ارتباط زیادی با یک پلتفرم هوش مصنوعی نداشته باشند.

ولی برای من همه‌شان یک مسئله مشترک دارند:

تبدیل یک فرایند پیچیده به چیزی که آدم واقعی بتواند از آن استفاده کند.

هنوز هم SSH می‌زنم

با بیشتر شدن مسئولیت‌های مدیریتی، طبیعی است که امروز بخش زیادی از وقتم صرف کدنویسی یا مدیریت مستقیم سرورها نشود.

اما هیچ‌وقت نتوانستم کاملاً از آن قسمت فاصله بگیرم.

هنوز ممکن است یک شب درگیر Docker شوم.

Nginx را Debug کنم.

روی Ubuntu چیزی Deploy کنم.

دنبال مشکل SSL بگردم.

یا چند ساعت وقت بگذارم تا بفهمم چرا چیزی که «باید کار کند»، کار نمی‌کند.

دوباره برنامه‌نویسی را هم جدی‌تر دنبال کرده‌ام.

نه برای اینکه عنوان دیگری به رزومه‌ام اضافه کنم.

بیشتر برای اینکه فکر می‌کنم اگر قرار است درباره محصول نرم‌افزاری تصمیم بگیرم، فاصله‌ام با نحوه واقعی ساخته شدن آن نباید زیاد شود.

هرچه بهتر بفهمم یک چیز چطور ساخته می‌شود، احتمالاً درباره ساختنش هم تصمیم‌های بهتری می‌گیرم.

آدم‌ها

هرچه جلوتر رفتم بیشتر فهمیدم که ساختن Team گاهی سخت‌تر از ساختن Technology است.

مصاحبه می‌کنی.

اشتباه استخدام می‌کنی.

آدم خیلی خوبی پیدا می‌کنی.

Process می‌سازی.

Process بد می‌سازی و مجبور می‌شوی عوضش کنی.

و تلاش می‌کنی Developer، Designer، Marketing و Business واقعاً یکدیگر را بفهمند.

خیلی از مشکلاتی که در ظاهر Technical هستند، در واقع Communication Problem هستند.

و خیلی از مشکلاتی که فکر می‌کنیم با اضافه کردن آدم حل می‌شوند، در واقع مشکل Process هستند.

در این قسمت هنوز خیلی چیزها برای یاد گرفتن دارم.

امروز

امروز بخش زیادی از وقتم جایی بین Technology، Product و Business می‌گذرد.

روی محصولات AI کار می‌کنم.

روی محصولات مالی کار می‌کنم.

درگیر تیم، زیرساخت، استراتژی، طراحی محصول، هزینه، فروش و ده‌ها چیز کوچک دیگری هستم که معمولاً در صفحه معرفی یک محصول دیده نمی‌شوند.

بعضی ایده‌ها جواب می‌دهند.

بعضی نه.

بعضی را ماه‌ها می‌سازیم و بعد متوجه می‌شویم باید تقریباً از اول نگاهشان کنیم.

قبلاً فکر می‌کردم بالاخره باید یکی را انتخاب کنم:

Technical.

Product.

Business.

Management.

الان دیگر مطمئن نیستم چنین انتخابی لازم باشد.

شاید چیزی که واقعاً دوست دارم دقیقاً در مرز همین‌ها اتفاق می‌افتد.

فهمیدن مسئله.

پیدا کردن آدم‌های مناسب.

ساختن نسخه اول.

دیدن اینکه کدام فرضیات اشتباه بوده‌اند.

اصلاح کردن.

و دوباره ساختن.

چرا اینجا می‌نویسم؟

این سایت را فقط برای داشتن یک CV آنلاین نساختم.

رزومه را می‌شود در چند دقیقه خواند.

بیشتر دوست دارم اینجا چیزهایی را ثبت کنم که معمولاً در رزومه جا نمی‌شوند.

تصمیم‌هایی که جواب دادند.

تصمیم‌هایی که جواب ندادند.

چیزهایی که از ساختن محصول، مدیریت تیم، تکنولوژی و کسب‌وکار یاد می‌گیرم.

و حتی چیزهایی که هنوز جوابشان را نمی‌دانم.

چون چیزی که تا امروز فهمیده‌ام این است که تقریباً هیچ محصول خوبی از روز اول شبیه نسخه نهایی خودش نبوده.

فکر کنم آدم‌ها هم همین‌طورند.

من هنوز در حال ساختنم.